حكيم ابوالقاسم فردوسى
46
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گذشته ز من تاج و تخت و كلاه * نزيبد مگر بر تو اى پادشاه چرا پدرمان فريدون ، ايران و يمن را كه سرزمينهايى آبادان و سرسبز و خرم و پر نعمت است به ايرج پسر كوچكترش داد و توران و چين را به تو ، و روم و خاور را به من . در اين بخشش بر من و تو ستم رفته است بايد چارهگرى كنيم و به جبران برخيزيم . چون اين نامه وسيلهء پيك مخصوص به تور رسيد برآشفت ، سر بىمغزش پر باد شد . كين پدر و ايرج را به دل گرفت و به پيك چنين داد پاسخ كه با شهريار * بگو اين سخن ، همچنين ياددار كه ما را به گاه جوانى پدر * بدين گونه بفريفت اى دادگر نشايد درنگ اندر اين كار هيچ * كجا آيد آسايش اندر بسيج پيام سلم و تور به نزديك فريدون اين دو بدخواه تيره راى ، با يكديگر همداستان شدند . پيكى بينا دل و سخنگوى نزد پدرشان فرستادند و به او پيغام دادند : سه فرزند بودت خردمند و گرد * بزرگ آمدت تيره ، بيدار خرد نديدى هنر با يكى بيشتر * كجا ديگرى زو فرو برد سر يكى تاج بر سر به بالين تو * برو شاد گشته جهان بين تو بخشش بدين سان از دادگرى دور بود . اگر دل ما را به عدل خرسند نكنى ، ما دو برادر سپاهى گران از روم و خاور و توران و چين به ايران مىكشيم و از ايرج و كشورش دمار برمىآوريم . وقتى فرستادهء سلم و تور به پايتخت فريدون رسيد به شاه خبر دادند . كه آمد فرستادهاى نزد شاه * يكى پر منش مرد با دستگاه فريدون وى را بار داد ، و چون درآمد نزديك خود جايش داد و بپرسيدش از دو گرامى نخست * كه هستند شادان دل و تن درست ؟ فرستاده از شرم سر به زير افگند پس از آن گاه گفت : اى شهريار خردمند ، پوزش مرا بپذير و بر من خشم مگير كه پيامى درشت و ناهموار آوردهام ، و اگر شهريار اجازه دهد پيام آن دو جوان ناهوشيار گستاخ را